محكم تو
سر ساعت كوبيد تا صداي زنگش زودتر خفه بشه.بالشت رو روي صورتش فشار داد هنوز بوي
عطر اون فاحشه ي بلوند رو مي داد كه ديشب از توي بار تور زده بود.بالاخره بلند شد
و حوله ي سفيدش رو برداشت و رفت دوش گرفت.از حموم كه اومد بيرون دو تا تيكه نون
گذاشت تو تستر و تا آماده شدنش 2 تا تخم مرغ درست كرد تا به همراه ته مونده ي آب
پرتغال هايي كه از يكشنبه ي هفته ي پيش از سفر لاس وگاسش مونده بود بخوره.داشت
ديرش ميشد كرواتش رو مرتب كرد و سوار ماشينش شد كه يك شورلت مدل1972 بود و اتفاقا
روغن سوزي هم داشت و سپر جلويش هم خورده بود.
((پوريا))به
اداره رسيد.توي يك شركت تبليغاتي كار مي كرد و يك كارمند جز بود و تقريبا هميشه
سرش تو كامپيوتر بود و دقايق كمي كه استراحت هاي كوتاه داشت بيشتر با (ماري) لاس
مي زد.(ماري) دختر سبزه و البته خيلي جذابي بود كه از قديمي ترين دوستان ((پوريا))به
حساب مي آمد.دوستي اونا برمي گشت به دوران دانشگاه كه همكلاس بودند باهم.
ناهارش رو
طبق قرار قبلي با (جسيكا) در يه رستوران معمولي گذروند كه گوشت خوك خوب و البته شراب هاي چند ده ساله و مثال
زدني سرو ميكرد.(جسيكا) دوست دختر جديدش بود كه با ((پوريا)) ماه پيش در جشن تولد(ماري)آشنا
شده بودند و از وقتي كاملا اتفاقي دوباره همديگرو در يه كنسرت محلي راك اند رول
ديده بودند تابحال باهم هستند.اين چهارمين تجربه ي دوستي ((پوريا)) با يه دختره كه
بيش از يك ماه ادامه پيدا كرده.
عصر بعد
از تعطيلي اداره ماشينشو به تعميرگاه (چارلز) برد و با مترو به خونه برگشت و در
راه همانطور كه يك گوشه مترو ايستاده بود و با ( آي پاد)ش جديدترين آهنگ (بريتني
اسپرز)رو گوش مي كرد با يه ادا و چشمك و لبخند قاپ يه دختر كانادايي رو دزديد كه
دانشجوي آمريكا بود.با دختره كه اسمش (كاترين) بود به يه ديسكو نزديك خونه رفتن و
حسابي رقصيدن و بعد در حالي كه كه هر دو هنوز مست بودند يه سفارش تلفني به مك دونالد دادند حاوي
دو تا (دوبل برگر)مخصوص با پپسي.
بعد از شام هم به تنها اطاق آپارتمان 60 متري
((پوريا)) رفتند كه در طبقه ي ششم يك خيابان فرعي دور افتاده در شهر شيكاگو واقع
شده بود.كل اطاق هم تشكيل شده بود از يك تخت و يك كامپوتر بعلاوه ي كلي كتاب و فيلم.با هم بروي تخت رفتند و فرداي اون روز
بالشت ((پوريا))ديگه بوي اون فاحشه ي بلوند رو نميداد حالا بوي يه دختر قد بلند
كانادايي گرفته بود كه انصافا در انتخاب عطر خوش سليقه بوده. فرداي اون روز دوستي
پر حرارتش رو با (كاترين) تموم كرد در حالي كه هر دو از اين دوستي 16 ساعته راضي
بودند.
و زندگي
ادامه داشت...
((پوريا))يك
دانجشوي درسخوان بود در يكي از دانشگاه هاي طهران كه توسط كشور آمريكا بورسيه شده
بود و بعد تصميم گرفت كه در همان كشور اقامت كند و سبك زندگي لذت گراي غربي را به
نمونه ي معنوي گراي وطني ترجيح داده داد.
((پوريا))فعلا
از زندگيش راضي است.چرا كه كسي براي ساده ترين نيازهايش محدودش نمي كند او ماههاست
هيچ عمل ديني اي انجام نداده.ماه هاست از سياست بي خبر است.هفته هاست اخبار گوش
نداده.
به
((پوريا))مي گويم تو زماني مسلمان بودي آخرت را چه خواهي كرد؟ساختن كشورت را ؟دغدغه
هاي زمان جوانيت را؟
لبخندي
تحويلم مي دهد كه انگار ساده لوحم و كلماتي نامفهوم مي گويد...اومانيسم...اكنون...جواني...عمر
حال من
پويا و نه((پوريا))نمي دانم كه كدام راه درست را مي رويم؟(هرچند كه ته دلم يك
كمي (( يا ايها النفس المطمئنه...)) هستم)
|
+| نوشته شده توسط
پویا در سه شنبه نهم شهریور 1389
|