تبليغاتX
ارتیبهشت
یادهایم
 انگار دیشب خاکستری بود...

دست چپ دختر را خیلی آرام گرفت.او را با یک طمانینه خاص و لذتبخش چرخاند به سمت خودش و نزدیکش آورد،آرام نشاندش روی یکی از پاهایش ، دستش را به نرمی لای موهای طلایی و لخت دختر کشید،گویی دستش بین هزاران رشته ی ابریشم بود.هرچه می گذشت دختر خودش را بیشتر به آغوش قوی مرد می فشرد.پوستش سفیدی ابر و نرمی مخمل را بخوبی تداعی می کرد.مرد انگشتان کوتاهش را از روی شانه ی دختر رد کرد و روی پوستش  به آرامی پایین می آورد و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباس دختر...

زنگ بصدا درآمد و در سلول ها باز شد، همه ی زندانیان برای حضور و غیاب و نماز صبح بیدار شدند.مرد کمی چشمانش را مالید و به خواب خوشی که دیده بود فکر می کرد.دو سالی از حبسش را گذرانده بود و در این مدت تنها زنی که دیده بود مادرش بود که تنها یکبار برای ملاقاتش آمده بود.دستی به شلوار گشادش زد، خشک بود هنوز.خودش هم نمی دانست که این دختر رویاها،که بود و چرا در طول تمام این دو سال فقط خواب همین دختر را می دید و البته فرق هر خواب با دیگری این بود که هر بار رنگ چشمان دخترک عوض می شد.انگار دیشب خاکستری بود.

مرد دوم اما از همان اول فهمید که دارد خواب می بیند و همواره در طول رویای شیرینش دلشوره ای داشت که نکند این خواب تمام شود.او بود و مریم که تازه یک ماه بود عروسش شده بود و آنشب مشغول یک پیاده روی شبانه بودند در حاشیه یکی از پارک های شهر.دستانشان را به هم قلاب کرده بودند و تاب می دادند و با شوخی و دلی پرامید درباره آینده شان صحبت می کردند و حتی همان شب بود که تا انتخاب رنگ سیسمونی دخترشان هم پیش رفتند و غافل بودند از اینکه دست خیمه شب باز دهر دو سال دیگر پسری معلول هدیه می دهد بهشان و چه بد هدیه ای بود و چقدر بدشگون بود.خواب مرد ناگهان روی دور تند افتاد و تک تک صحنه های سخت زندگی به تندی از جلوی چشمش می گذشت از اولین توگوشی که به مریم زده بود تا رها کردن پسر معلولش در گوشه یکی از این خیابانهای سگی شهر و از آن قاضی لعنتی که داشت انگار به فریاد حکم طلاق مریمش را جاری می کرد تا آنشب برفی که یکی از این فاحشه های کثافت و یکبار مصرف شهر را به خانه آورد و در همان تختی که همیشه جای مریم بود و حتی هنوز عکس مریم روی دیوار روبرویش بود، با او مشغول شد.

حال آرزو می کرد که بیدار شود اما انگار قدرتی او را مشغول می کرد که تمامی این صحنه ها را برای چندمین بار به یاد آورد و ببیندشان و البته خوب می دید آن تکه پلاستیکی صورتی رنگ را که پاره شد و آن ویروس لعنتی که منتقل شد و میدید خود واقعیش را در گوشه ی یکی از اطاقهای مشترکی یکی از این بیمارستان های ارزان دولتی و میدید که دارد تمام می کند عمر آشغالش را و جان دادنش را.

در این لحظه بود که پرستار مرد را بیدار کرد برای خوردن دارو.اولین بار بود که از دیدن یک پرستار عینکی با آن لباس مسخره سفید خوشحال می شد...

زندان هم مثل بقیه اطاق ها چهار دیوار دارد و یک در، فرقش اینست که درش همیشه بسته است.بیمارستان هم همینطور،تازه درش هم باز است ولی زندانی یا همان بیمار نمیتواند آزاد کند خودش را.

اما بخت بد ما را ببین که زندگیمان به بیماری می ماند درون بیمارستان،البته بیمارستانی که در گوشه ای از زندان باشد.یعنی در به ظاهر باز است و ما امکان دارد چند لحظه تحت نظر و البته بر روی ویلچری که برایمان تهیه دیده اند بتوانیم از دست بیماری های جورواجورمان رها شویم و برای هواخوری بیرون برده شویم اما باز تازه وارد بخش اصلی زندان شده ایم.زندانی که عده ای که فقط زندانبانی بلدند،دورمان کشیده اند.

|+| نوشته شده توسط پویا در یکشنبه هفتم آذر 1389  |
 زندگی ؛ بعضی ها غربیشو دوست دارن.

محكم تو سر ساعت كوبيد تا صداي زنگش زودتر خفه بشه.بالشت رو روي صورتش فشار داد هنوز بوي عطر اون فاحشه ي بلوند رو مي داد كه ديشب از توي بار تور زده بود.بالاخره بلند شد و حوله ي سفيدش رو برداشت و رفت دوش گرفت.از حموم كه اومد بيرون دو تا تيكه نون گذاشت تو تستر و تا آماده شدنش 2 تا تخم مرغ درست كرد تا به همراه ته مونده ي آب پرتغال هايي كه از يكشنبه ي هفته ي پيش از سفر لاس وگاسش مونده بود بخوره.داشت ديرش ميشد كرواتش رو مرتب كرد و سوار ماشينش شد كه يك شورلت مدل1972 بود و اتفاقا روغن سوزي هم داشت و سپر جلويش هم خورده بود.

((پوريا))به اداره رسيد.توي يك شركت تبليغاتي كار مي كرد و يك كارمند جز بود و تقريبا هميشه سرش تو كامپيوتر بود و دقايق كمي كه استراحت هاي كوتاه داشت بيشتر با (ماري) لاس مي زد.(ماري) دختر سبزه و البته خيلي جذابي بود كه از قديمي ترين دوستان ((پوريا))به حساب مي آمد.دوستي اونا برمي گشت به دوران دانشگاه كه همكلاس بودند باهم.

ناهارش رو طبق قرار قبلي با (جسيكا) در يه رستوران معمولي گذروند كه گوشت  خوك خوب و البته شراب هاي چند ده ساله و مثال زدني سرو ميكرد.(جسيكا) دوست دختر جديدش بود كه با ((پوريا)) ماه پيش در جشن تولد(ماري)آشنا شده بودند و از وقتي كاملا اتفاقي دوباره همديگرو در يه كنسرت محلي راك اند رول ديده بودند تابحال باهم هستند.اين چهارمين تجربه ي دوستي ((پوريا)) با يه دختره كه بيش از يك ماه ادامه پيدا كرده.

عصر بعد از تعطيلي اداره ماشينشو به تعميرگاه (چارلز) برد و با مترو به خونه برگشت و در راه همانطور كه يك گوشه مترو ايستاده بود و با ( آي پاد)ش جديدترين آهنگ (بريتني اسپرز)رو گوش مي كرد با يه ادا و چشمك و لبخند قاپ يه دختر كانادايي رو دزديد كه دانشجوي آمريكا بود.با دختره كه اسمش (كاترين) بود به يه ديسكو نزديك خونه رفتن و حسابي رقصيدن و بعد در حالي كه كه هر دو هنوز مست  بودند يه سفارش تلفني به مك دونالد دادند حاوي دو تا (دوبل برگر)مخصوص با پپسي.

 بعد از شام هم به تنها اطاق آپارتمان 60 متري ((پوريا)) رفتند كه در طبقه ي ششم يك خيابان فرعي دور افتاده در شهر شيكاگو واقع شده بود.كل اطاق هم تشكيل شده بود از يك تخت و يك كامپوتر بعلاوه ي كلي كتاب  و فيلم.با هم بروي تخت رفتند و فرداي اون روز بالشت ((پوريا))ديگه بوي اون فاحشه ي بلوند رو نميداد حالا بوي يه دختر قد بلند كانادايي گرفته بود كه انصافا در انتخاب عطر خوش سليقه بوده. فرداي اون روز دوستي پر حرارتش رو با (كاترين) تموم كرد در حالي كه هر دو از اين دوستي 16 ساعته راضي بودند.

و زندگي ادامه داشت...

((پوريا))يك دانجشوي درسخوان بود در يكي از دانشگاه هاي طهران كه توسط كشور آمريكا بورسيه شده بود و بعد تصميم گرفت كه در همان كشور اقامت كند و سبك زندگي لذت گراي غربي را به نمونه ي معنوي گراي وطني ترجيح داده داد.

((پوريا))فعلا از زندگيش راضي است.چرا كه كسي براي ساده ترين نيازهايش محدودش نمي كند او ماههاست هيچ عمل ديني اي انجام نداده.ماه هاست از سياست بي خبر است.هفته هاست اخبار گوش نداده.

به ((پوريا))مي گويم تو زماني مسلمان بودي آخرت را چه خواهي كرد؟ساختن كشورت را ؟دغدغه هاي زمان جوانيت را؟

لبخندي تحويلم مي دهد كه انگار ساده لوحم و كلماتي نامفهوم مي گويد...اومانيسم...اكنون...جواني...عمر

حال من پويا و نه((پوريا))نمي دانم كه كدام راه درست را مي رويم؟(هرچند كه ته دلم يك كمي  (( يا ايها النفس المطمئنه...)) هستم)

|+| نوشته شده توسط پویا در سه شنبه نهم شهریور 1389  |
 کین خانه به ویرانه ما می ماند...

انصافا تماشايي است.اصلا بنده پيشنهاد مي كنم يك تله كابيني ، مونوريلي ، چيزي بكشند از سر تا ته كوچه ي ما و يك باجه ي بليط فروشي هم علم كنند اولش ، و احتمالا شاعر هم قرن ها پيش در وصف چنين جايي فرموده كه((جغدي به سراي ما فرود آمد و گفت: كين خانه به ويرانه ي ما مي ماند)) . اما از جايي كه اولا پيشنهاد هاي ما به درد لاي جرز هم نمي خورد و دوماْ اين طرح هاي عمراني نياز به صبري عظيم دارد و جز به ارمغان آوردن ترافيك و مقادير زيادي ريزگرد براي شهروندان استفاده ديگري ندارد ، لذا از شما دلبران مددي طلبيده و خواهشمندم خود را در حبابي گرد متصور شده و آرام سيري در محله ي ما فرموده و بنده هم به عنوان راهنما در خدمتم.

اوه!نه!نترسيد!اينجا صفحه ي حوادث نيست ، اين خون هايي را هم كه مي بينيد در همين ابتداي ورودي كوچه ريخته شده خون گوسفنداني است كه نزديك به 3 ساعت پيش جلوي درب همين خانه ي دومي راهي ديار باقي شده اند و از جايي كه اين همسايگان عزيز، ميانگين سالي دوبار راهي سفرهاي زيارتي مي شوند و هر بار همين بساط كشت و كشتار به راه است ، ديگر زياد به نظافت اين گلبول هاي قرمز از سطح محل مبادرت نمي ورزند و ما هم عادت داريم.

از تمامي مسافران عزيز درخواست مي كنم كلاه هاي ايمني تعبيه شده در زير صندلي ها را به روي سرتان قرار داده تا ان شا ا... به سلامت از اين قسمت محل كه در آن آپارتمان سازي انجام مي شود ، رد شويم.لازم به توضيح است كه اين ساختمان 3 طبقه كه سابقا به مرحومه صغري خانم تعلق داشت اكنون دستخوش تحولاتي شگرف است و بدون طراحي مهندسي در حال ساخت است ، في الواقع اوستا هاشم و پسران گلش كليه ي فعاليتهاي بازسازي ساختمان براي مالك جديد از طراحي تا تحويل همه ي واحد ها را به عهده دارند و البته صحبتهايشان هم بصورت زيرنويس براي شما پخش مي شود ، هرچند كه ديگر به فارسي (دري) و (پشتو)ي كشور دوست و همسايه عادت كرده ايم در اين ساختمانهاي در حال ساخت و بدون ناظر.

خوب!حال كه از اين قسمت هم به سلامت عبور كرديم شما را به بازديد يكي از هيجان انگيزترين قسمتهاي محل دعوت ميكنم.بله ، آن خرابه اي را كه مي بينيد سكونتگاه تني چند از سگهاي ولگرد شهرمان است كه البته سرشان به كار خودشان است و متقابلا كسي هم با آنها كاري ندارد.مرض و ويروس و بيماري هم ندارند حتماْ وگرنه تا بحال سازمان يا نهادي براي از بين بردنشان اقدام كرده بود.از طرفي بنده متعجبم كه چرا به اينان مي گويند ولگرد؟حقير به شخصه شاهد هستم كه اين عزيزان صبح سر وقت از خانه شان بيرون آمده و در محلات سطح شهر دنبال يك لقمه نان حلال مي روند و شب هم سر موقع برگشته و به زندگيشان ادامه مي دهند.تازه اخيرا از منابعي هم مطلع شده ام كه سياهه اي براي فك و فاميلشان فرستاده و ايشان را هم از شرايط خوش زندگي آگاه كرده و آنها هم رخت سفر بسته اند ، هرچند ما كه مشكلي نداريم و عادت داريم.

مجرد ها لطفا گوشهايشان را بگيرند چون اين همسايه روبرويي ما زوجي هستند كه متاسفانه زندگيشان زيادي نمك و فلفل دارد و دائما در حال جدال مي باشند و آن تنورهاي سوزان روزهاي اولشان به سردي و خاموشي گراييده و البت از بيكاري و درامد كم در حد نخور و بمير چيزي جز سقوطي چنين فجيع از عرش و كوبيده شدن با مخ به فرش(ويا شايد موكت)انتظار نمي رود.راستي ما هم مجرديم ولي خوب حتما ميدانيد كه ما عادت داريم.

اين هم اولين تور گردشگري محله ي ما بود و فرصت محدودتر از آن بود كه به روابط عجيب و بعضا غريب بعضي همسايه ها با هم يا رخدادهاي پيرامون زندگيشان بپردازيم مانند يكي از همسايه ها كه صبح با خانواده به عيادت مادر مريض من آمدند و شب همان روز تا يك ربع به چهار صبح بساط عروسي پسرشان كار مادرم را دوباره به بيمارستان كشاند و بسياري از حادثه ها كه اگر عمري بر ما و جوهري بر قلممان ماند بازگو خواهيم كرد.(منتشر در روزنامه شهر آرا)

|+| نوشته شده توسط پویا در شنبه چهاردهم فروردین 1389  |
 تولدم مبارک...
۴ صبح امروز ۲۸ دی در ۱۹ سال پیش در حالی که بیشتر مردم شهر خواب بودند من را عرعرکنان از شکم مادرم بیرون کشیدند.
از ۱۹ سال پیش تابحال اگر من روزی ۸ ساعت خوابیده باشم تنها ۱۲ سال و هشت ماه زنده بوده ام و این تراژدی که یک سوم طول عمرم را کپه گذاشته ام برای من که اکنون ۶۳ موی سپید در سر دارم بسیار دردناک است.
واژه ی(( امید ))نزد من اهمیتی در حد پشم دارد و اینده ام را هم انگار چند نفر ایستاده اند دورش بعد شلوارشان را کشیده اند پایین و با تمام قدرت شاشیده اند بهش و برای اینده ام ۳ راه متصورم یا جوانمرگ می شوم یا کنکور قبول می شوم و به دانشگاه می روم و دستگیر می شوم و مننژیت می گیرم و میمیرم یا کنکور هم قبول نمی شوم و میروم سربازی که اشتباهی مردم را زیر می کنم و دو سه بار از رویشان رد می شوم و عذاب وجدان می گیرم و خودکشی می کنم(رحمة ا... علیه)
از اخرین باری که یک کار مفید انجام دادم یک سال و سه ماه و دو روز(دقیق است ها)و از اخرین باری که از ته دل خندیدم پنج ماه و هشت روز(این هم دقیق است)می گذرد.
عکس جنازه ی امیرعباس هویدا را به دیوار اطاقم زده ام تا عبرت بگیرم و به سراغ سیاست نروم و البته موضع سیاسی بنده این است که:((............................................................................................................ قسمتی از متن موجود نیست...............................................................................................................))
در این مدت زنده بودن و نه ((زندگی))کردن هالیوود٬رمان و ماهواره ی هات برد بزرگترین سرگرمیهایم بوده اند.
سه چهار تا دوست به معنای واقعی کلمه دارم و بیشتر اطرافیانم را هم مثل خودم در خوابی عمیق می بینم ٬ انقدر عمیق که خواب اصحاب کهف در مقابلش به مثابه چرتی کوتاه می ماند.
از شما دلبران هم یک هدیه ی تولد می خواهم و ان اینست که زحمت بکشید و در قسمت نظرها در موردم بنویسید حتی اگر شده یک جمله ی کوتاه یا یک پیشنهاد دوستانه و یا حتی یک نقد(که اخری از همه بهتر است).

به امید روزی که همه (( زندگی )) کنند.

|+| نوشته شده توسط پویا در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388  |
 تن لخت و آتش بازي ؟

مجال بي رحمانه اندك بود و واقعه سخت نامنتظر،فوت مرحومه بي بي خانم را عرض ميكنم؛بنده ي خدا در قصابي محل سكته اي زده و در دم جان شيرين به جان آفرين تسليم كرده بود.

با لباسي مشكي كنار خيابان به انتظار ايستادم تا حماسه اي رقم زده و بعد از مدتها تن شريفم فضاي غرورآفرين تاكسي را بازيابد.در كمال تعجب براي چند تاكسي دست تكان دادم و مسيرم را كه بسيار سرراست بود به آنها مي گفتم ،اما همه بعد از اين اتفاق با ناراحتي به من نگاهي انداخته،فرمان را كج و پاي مبارك را بر گاز مي فشاردند.

آهي سرد از دل پردرد بركشيدم و ناگهان چشمانم سياهي رفت و تشريف فرما شدم به عالم رويا؛آن هم كنار خيابان در يك لحظه صداي دستي را شنيدم كه محكم بر پس كله ي يكي نواخته شد و بلافاصله بعد از احساس سوزش و درد در ناحيه ي گردن،سر و مايتعلق به فهميدم مضروب بنده و ضارب مرحومه بي بي خانم بود كه به روياي من آمده بود.ايشان بعد از ايراد چند مورد فحش ناموسي فريادي بنفش رنگ كشيدند كه حاوي اين پيام بود)):گور بگور شده كدام گوري هستي كه جنازه من روي زمين مانده))

عرض كردم بي بي جان شاهد بوديد كه تاكسي گير نمي ايد و در آن هنگام بود كه بي بي جان لغت جادويي ( در بست ) را به من آموخت و گفت با گفتن اين كلمه تو فقط به مقصد فكر كن.

به هوش آمدم،سريعا از جا برخواسته،لباسهايم را تكاندم و به اولين تاكسي در حال عبوربود كلمه را گفتم؛بوي تند لاستيك سوخته بيني ام را آزرد،تاكسي چنان ترمزي گرفته بود كه دو شاخ بلورين بر سر من به حال رشد درآمد.راننده با رويي خوش مسيرم را پرسيد و نرخ كرايه را عنوان كرد كه با شنيدن آن رقم تف در دهانم خشك شد،رنگ صورتم ابتدا سياه سپس بنفش بعد قرمز و نهايتا بي رنگ شد،سپاسي گفته و لقاي را را هم به بقايش بخشيدم و تصميم گرفتم با همين عزيزان مسافر كش(به ضم ك)هرچه سريعتر خود را به منزل آن عزيز تازه از دست رفته برسانم.

خداي عز و جل سايه ي شهرداري را از سر ما عوام كم نكند كه اين چنين با تدبير طرح تاكسي هاي خطي را براي ما بوجود آورده اند و همچنين بركت دهد به نان راننده اي كه استثناْ در مسير غير خطي اش و فقط براي رفاه حال مجاورين و علي الخصوص زائرين اقدام به فعاليت مي نمود و بنده را نيز سوار نمود.

ناچار مشتركاْ با يكي از شهروندان شهر بهشت بر صندلي جلو نشستم و در حالي كه دنده ي ماشين را با تمام وجود در قسمت هاي تحتاني اثني عشر و زانوي عزيز بغل دستي را در نواحي قفسه ي سينه و نيز انگشتان شريفشان را به ترتيب در گوش،چشم،بيني و جيب كتم احساس مي كردم مسيرم را عرض كردم:((خيابان جلال آل احمد))

راننده پرسيد كه آيا اهل همين شهرم يا نه چون در شهر بهشت نام چنين خياباني موجود نيست كه عزيز بغل دستي به دادم رسيد و دهان خوش بويش را از فرق سرم عقب كشيد واصلاح كرد كه منظور بنده همان خيابان‌[...]است.

سرانجام رسيديم ما خشنود از رسيدن و بغل دستي رستگار از محتويات جيب بنده.اسكناس را تقديم جناب راننده كرد و پياده شدم ؛ با سادگي هرچه تمامتردستم را دراز كردم تا از شيشه ي ماشين بقيه ي پولم را بگيرم كه با دك و دهني چهار طاق باز با اين واكنش كاملا متقابل مواجه شدم:جناب راننده گاز را گرفته و جسارتا متواري شدند،بنده هم از جايي كه مطمئن بودم ناظران قطعا به اين تخلف رسيدگي مي كنند سري نكان داده و خود را به مجلس بي بي جان رساندم.(رحمة ا... عليها)

و اين حكايتي شد كه تا سرمان مو دارد وچشممان سو ديگر سراغ اين نوع طي مسير نرويم

|+| نوشته شده توسط پویا در شنبه بیست و یکم شهریور 1388  |
 سازمان وتو

این مطلب در شماره ۲۰۲ هفته نامه کشوری همشهری جوان نیز به چاپ رسیده است.

او می رود... او تنها می رود... او تنها به مدرسه می رود...
نه از خانه البته، از چادرشان که تنها ساکنان آن حالا او و پدرش هستند.
سراپا بهت است.همین سه هفته پیش بود که او با دو خواهر و یک برادرش و 3-2 تا از دوستانشان با هم به مدرسه میرفتند و چه سخت است تنها بودن میان این خاطرات...

او به مدرسه می رسد ، به مدرسه ای که پرچمی آبی رنگ در بالای آن نصب شده و مثلا نشان سازمان ملل استو چه بی مصرف است این سازمان 5 عضوی.سازمانی که در آن ، جان انسان ها وتو می شود و چه بی اهمیتند امثال این کودک برای وتو کاران.
بیشتر مدرسه تخریب شده،آن هم به خاطر یک عضو حماس و چه لجوج بودند اعضای حماس...
دخترک فقط ده نفر از همکلاسی هایش را می بیند و با معلم جدیدشان در چادری کلاس تشکیل می دهند.کلاس موقتی که هیچ ضمانتی نیست که تا ساعتی دیگر(و حتی دقیقه ای)بمبی روی آن منفجر نشود.معلم سعی می کند واژه ی قلنبه ی ((جنایت جنگی)) را برای بچه ها توضیح دهد.اما آنان فقط بچه اند و چه معصوم اند این بچه ها...
کودک از مدرسه باز می گردد... کودک از مدرسه تنها باز می گردد...
اما امروز بازگشتی متفاوت دارد.دیگر مادری نیست که او را نوازش کندو اتفاقات امروز مدرسه را از او سوال کند.دیگر  خواهران و برادری نیست که با هم تکالیفشان را انجام دهند...
بغض کودک سرانجام امروز هم می ترکد(مثل نویسنده)او زندگیش را می خواهد.آخر او هنوز 7 سالش است و چه سخت است زندگی حال او و چه آینده ی مجهولیست برایش...

 

|+| نوشته شده توسط پویا در یکشنبه ششم بهمن 1387  |
 برداشتی آزاد از یک پیامک...

روزگار بدیست.چند روز پیش اولین باران پائیزی بارید،باران ریز سمجی بود و روی آب لبخندهای افسرده می انداخت که زنجیروار درهم می پیچیدند و بعد کم کم محو می شدند و دقیقا مثل این صحنه را از پارسال و سالهای قبلش به یاد دارم.

خسته شدیم از این زندگی تکراری و ملال آور.مخالفم با هر قدیمی تر از منی که ادعا دارد نسلش سوخته است.نگاهی به نسل من بیاندازید:دهقان فداکار نسل من پیر شده ،چوپان دروغگو در آن عزیز شده،روزگار شنگول و منگول را هم گرگ ساخته،ایضا گرانی،کوکب خانم را جلوی همه ی مهمانهایش شرمنده ساخته،کبری تصمیم گرفته دماغش را عمل کند،کلاغ و گرگ باهم لابی زده و دستشان در یک کاسه است.حسنک نسل من تمامی گوسفندهایش را فروخته و الان رئیس یک شرکت شده.افتخار نسل من-آرش کمانگیر-نیز چندی پیش کمانش را فروخت تا خرج مواد کند.شیرین،خسرو و فرهاد رو پیچونده تا با دوست پسر جدید و پولدارش با هم به اسکی بروند.حتما تا چندی دیگر نیز رستمی که حماسه اش پهلو به افسانه می زند ضمن فروش رخش اقدام به خرید موتور کرده و با اسفندیار در این وانفسای بی امنیتی به کیف قاپی مشغول خواهند شد.

نویسنده این مطلب هم که تقریبا 19 سال سهمیه از زندگی دارد،اگر امسال کنکور قبول شود و تا 5 سال دیگر فارغ التحصیل شود،به اجبار دو سال زیر پرچم خدمت خواهد کرد و این یعنی در سن 26 سالگی تازه اول راهش است و باید بگردد دنبال کار.

نسل من در این پهن دشت گیتی که اصطلاحا سگ سیلی می خورد و گربه تپانچه و در آن تا سرخپوست های قبیله ی ناواهو هم آپارتمان نشین شده اند،دارد می سوزد(به واقع دارد می سوزد).در پایان می خواهم بگویم ما همه تنهاییم،نباید گول خورد.زندگی اصولا یک زندان است،زندانهای گوناگون.ولی بعضیها به دیوار زندان صورتک می کشند و خودشان را با آن سرگرم می کنند.

متاسفم که نسل من هیچ گاه به معنای واقعی کلمه زندگی یا زندگی کردن را درک نخواهد کرد.

به امید معجزه ای که به قصه ی غصه دار ما پایان دهد و کدام قصه است که پایانی نداشته باشد؟

 

|+| نوشته شده توسط پویا در دوشنبه بیستم آبان 1387  |
 زشتی بهار...
کلاهش را که برداشت،همه زدند زیر خنده.کچل کرده بود، آن هم یک هفته مانده به عید.دلش شکست...

یا مقلب قلوب و البصار

سال نو دور نیست.همین نزدیکی هاست،به فاصله ی چند دقیقه.قرآن قدیمی خانه را بعد از مدتها در دستم میبینم،بازش کردم...

یا مدبر اللیل و النهار

رسم است،این موقع ها آرزو میکنند،بار الهی فقط سلامتی.او اما آن موقع در بیمارستان بود،زنده بودنش را خطوط سبز رنگ یک دستگاه نشان میداد.سرمی که بهش وصل بود تا نصفه رفته بود و همچنان به حرکت یکنواختش ادامه میداد.تنها بود،ناخوش هم...

یا محول الحول و الاحوال

سال نو شد. آغاز سال ۱۳۷۸ خورشیدی.با خانواده دور سفره ی هفت سین بودیم.چرخش ماهی قرمز ها در تنگ بلوری زیبا تر از همیشه بود.پدر عیدی میداد.لحظات خوشی بود. جنب و جوش ماهی ها بی مورد نبود...

حول حالنا الی احسن الحال

بعد از تعطیلات دیگر مدرسه نیامد.آخر شیمی درمانی هم موفق به مبارزه با این دست خیمه شب باز دهر نشده بود...

موهایش بلند و مرتب بود بر روی عکس ترحیمش. 

|+| نوشته شده توسط پویا در یکشنبه پنجم خرداد 1387  |
 این زنگ های غریب

تک زنگ اول زنگ اول:مهمان هیاتی بودم که همه شان جوانان هم سن و سال خودم بودندو بنا به آن موقعیت زمانی که شب عید بود هیات هم برنامه های شادی داشت.در آن بین چیزی توجهم را جلب کرد،جکهایشان که بر خلاف ما اینگونه شروع می شد:یه روز یه ترک کافر...

 

تک زنگ اول زنگ دوم:اتوبوس بسیار شلوغ بود و زمان هم هنگام اذان،این را می شد از رادیوی اتوبوس فهمید. از جلوی یکی از بیمارستان های بزرگ شهر رد می شدیم که ناگهان ریش سفیدی فریاد زد : سلامتی مریضای اسلام صلوات ،صدای صلوات مردم بلند شد...

 

تک زنگ دوم زنگ اول:ما مسلمانیم؟مگر ما اعتقاد نداریم که امام زمان برای هدایت تمامی بشریت خواهد آمد؟تا آنجا که ذهنم یاری می دهد،این تمامی بشر آن کودک گرسنه آفریقایی که از فرط خودش را هم فراموش کرده چه برسد به دین و خدا را شامل می شود،آن کافری که نژادش مهم نیست را هم.

 

تک زنگ دوم زنگ دوم:ایضاَ اگر اعتقاد داریم با آمدن امام زمانمان تمامی درد ها وغمهای موجودات زمین از بین خواهد رفت،باز این کلیت متوجه حال تمامی انسانها با هر رنگ،نژاد و دینی است.حال به خدایمان قسم اگر آن صلوات را به بیت سلامتی تمامی بیماران،فارغ از هر دین و مذهبی بفرستیم،چیزی از ما و دین مقدسمان کم نخواهد شد.

 

کل زنگ سوم:دوست من صحبت از ابنای بشریت است آنکه به هیچ چیز محدود نمی شود و مرز ندارد،از جمله دین.

|+| نوشته شده توسط پویا در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 دوری و ساختمان 5 طبقه

از اطاق بیرون آمدم.روی ایوان با صفای مادربزرگ که پا گذاشتم کفشهایم و همان دمپایی های جلو بسته قدیمی با آن رنگ رفته خود نمایی میکرد.سرم را بالا کردم و ناگهان از ترس آنچه دیده بودم یگ گام به عقب برداشتم.دو خانه آن طرف تر که یک خانه قدیمی با سقف نیمه زنگ زده شیروانی بود تبدیل شده بود به یک ساختمان 5طبقه.ولی من اصلاَ به یاد نداشتم که آنجا بنایی شده باشد.یعنی آخرین باری که رفته بودم خانه مادربزرگم آن خانه(یا آپارتمان حال)هنوز همان سقف شیروانی با آن دودکشی که همیشه دودی برای بیرون دادن داشت را می دیدم.

برایم سنگین و ایضاَ دردناک بود.من به مدت ساختن یک ساختمان 5 طبقه به مادر بزرگم سر نزده بودم.

آی آدم ها دل های کوچکمان به فاصله های بزرگی از هم دورند،خودمان هم
|+| نوشته شده توسط پویا در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 
 
بالا